تبليغاتX
دل نوشته ها




خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.

خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
تو که اینقدر دلسوز منی! …..

خدایا
تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.

خدای من!
مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده
و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.

خدای من!
چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش

چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده



" فرازی از دعای عرفه ترجمه دکتر علی شریعتی "  
+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




     
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!




" عرفان نظرآهاری  "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




زندگی در عمق چشمان روشنت جاریست

و همین

معنی ساده خوشبختیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




چه بی مقدمه در من شروع تو پیداست
و صادقانه بگویم که در دلم غوغـاست
چه دیر دیدمت اما چه زود دل بستم
به لحن شرقی چشمت که این چنین گویاست
هزار شعر نگفته به گوش من خواندی
و شاعرانه شنیدم که لهجه‌ات شیداست
رسیده‌ای ز "ندانم کجا"ی کشور عشق
که ماورای مدار کبود غربت‌هاست
چه کودکانه تورا بی‌قرار می‌خواهم
اگر چه گفتن ِخواهش خلاف عادت ماست
شگفت آوَرَدَت این صراحتم اما
نمانده فرصت کتمان و شعر بی‌پرواست
و بی‌مقدمه آن سان که خوب می‌دانی
ز واژه واژه‌ی سرخش، نهفته‌ها پیداست


 "ویدا فرهودی "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




برایم هزار ساله شوی...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





اي مهربان من
من دوست دارمت
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
معيارهاي تازه زيبايي
با قامت بلند تو سنجيده مي شود.
زيبايي عجيب تو معيار تازه اي ست
با غربت غريب فراوانش.
مانند شعر من
اين شعر بي قرين !
و اين تفاخر از سر شوخيست!
                        نازنين !


" حميد مصدق "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




 

رها

 همچون رود

در آغوشت
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





این روزها که دیگر فاصله ای بین ما نیست

مرا بیشتر بخوان

مرا دریاب

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




پشت کرده‌ام به خود
تو را با زندگی‌ام دوئل کنم


هفت :
بر مِهر، مُهرِِ علاقه می‌کوبی و من
زیرِ باران
تو را از لب‌هایم شروع می‌کنم
در ترانه‌ای به طعمِ خیابان
زیرِ پایت پائیز و این خیابانِ بی‌هدف را کجای جهان مقصدی ؟
که چنان می‌رویم و
وا ماندن
چنین که می‌مانیم و
وا رفتن
ابرها چشم دیدن‌مان را ندارند
آسمان کورکورانه تار می‌شود
در برخورد رعد‌ها و برخورداری برق
بگذار بازِِ آغوشت را در چتر بازیَم
بی‌امان بارش و فراگیرِ تنت ...


شش :
چشمانت
شورِِ شیرین برق و
گلوگاهت
رعدهای بغض‌آلود ...


پنج :
در بارشِ موهایت میانِ باد
وزشِ من به فراخوانِ تنت
بازمانده آغوشی آغشته از خاک


چهار :
از هر کجای این شعر شروع کنی باد می‌وزد
و پاهایم مغموم ایستگاهی‌ست خالی از مقصد
که نیستی کنارم
کنارم باش
چه فرق می‌کند؟
حالا دیگر چه شیر باشم چه روباه
دو روی سکه خطِ چشمِ توست


سه :


دو :
از هرکجای این شعر شروع کنی



یک :
دوستت دارم!




«دوئل- مهدی مهدوی (م.آنیما)»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




بیا که دیگر

انتظار از نگاهمان می چکد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





هر نتی که از عشق بگوید

زیباست

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست



"پرنده پنهان . گروس عبدلملکیان"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





شک می کنم  به وجود تویی که بیشتر از همه دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 






شب از چشمان تو شب تر است

و شب تر من ام

که چشم بر نمی دارم از چشم ات

در چغازنبیل نگاهت

آتشی برپاست

که شب های نحس را می سوزاند

می پرم   از روزهای موریانه

 به سمت نور

و نور منکسر خواب ها را روشن می کند

پلک نزن

رویا به هم می ریزد



"محمدرضا جعفری" 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




هر چقدر بزرگ شوی از گاو که بزرگتر نمی شوی می دوشنت

از خر که قوی تر نمی شوی بارت می کنند از اسب که بیشتر

نمی دوی سوارت می شوند آن ها از فکر تو می ترسند از فکر تو !



پ ن : به بهانه سالگرد مرد بزرگ دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  |